
باز سلااااااااااااااام
میخوام درمورد خیلی سال پیش بگم
زمانی که خودمم یادم نمیاد
خب من یه مادربزرگ دارم که عاشقشم
یه مادربزرگم دارم که....
به مادربزرگی که عاشقشم میگم عزیز مامان به مادربزرگ چیزه هم میگم عزیز بابا
خب این دفعه دارم از ماجرای ازدواج مامان و بابام میگم
بابام سرباز بوده که با مامانم ازباج بکرده
مامانمم اونموقع تازهههه معلم شده بوده و لیسانس گرفته بوده
عزیز بابا دووووووووووووسال برا بابا رفته خواستگاری
حالا ماجرا اینه که عزیز بابا تازه دوماه بوده که دنبال یه زن برا بابا بوده
میره مسجد
یه خانومی کنارش میشینه دوتا دختر خوووووب بهش معرفی میکنه
یکی مامانم
یکی دختر خاله ام
عزیز بابا میاد خونه به اقاجون میگه
اقاجون میگه نه ما که نمیشناسیمشون
بعد از دو سال روز عروسی مامان و بابا
عمه ی پسر خاله ام میاد جلو و به عزیزم میگه دید گفتم دختر خوبیههههه
حالا جالب اینه
همیشه برام سوال بود که چرا مامانم توی همه ی عکسای عروسیش خوشحال نیس
فقط یه عکس لبخند زده
که هر وقت ازش میپرسم چرا این عکس میگه اینجا دوستامو دیدم
تا اینکه سه تا اتفاق افتاد
اولیش-
عید بود
خونه مادربزرگم بودیم
من کنار در اتاقی که مامانم و عروس خاله ام داخلش نشسته بودن نشسته بودم
داشتن درمورد بچه و فاصله سنی و اینا میحرفیدن که مامانم گفت:
عاطفه ناخواسته بود

دومیش-
مامانم سر یه ماجرایی داشت از زندگیش گله میکرد
گفت اگه شاید یه سری اتفاق ها نمیافتاد من از باباتون جدا میشدم

سومیش-
خونه عزیز بابا بودم
بحث تفاوت سن بود
عزیز گفت راستی مامانت......
البته عزیز بابا چاخان زیاد میکنه
من که باور نکردم
و این سه اتفاق بود که باعث شد من فک کنم من بودم که باعث ناراحتی مامانم بودم
من بودم که همه چیز رو خراب کردم
منو نمیخواستن
هنوز هم نمیخوان
من.......
بیخیالش
راستی دختر خاله هم چند ماه بعد مامان ازدواج کرده دخترش هم نه ماه از من کوچیکتره
برچسب:
نویسنده: بنیامین امینی