
سلاااااااااااااااام دوباره
دفعه قبل از خاطراتم تا اونجایی گفتم که درس هنررو خیلیییی دوست داشتم
میخواستم برم هنرستان
مامانم هم مخالف سفت و سخت هنرستان
برای جلب رضایت مامانم دوسال فرصت داشتم
شروع کردم از اینترنت کمک گرفتن حتی مجبور شدم یه کتاب روانشناسی هم بخونم
حدودا سیزده چهارده ساله بودم
اخرین روشی که داشتم امتحان میکردم این بود که جلوی اونایی که مامانم باهاشون رودربایستی داره حرف هنرستان رو بزنم و گاهی حتی هنرمو نشون بدم و....
اقا بگو جلویی هـــــــــــــر بنی بشری بود من گفتم
فامیل دوست اشنا همکار غریبه همهههههه
عکس العمل ننه جانم هم همیشه سکوت بود
تا اینکه یه بار مورد انتقاد پسرخاله ها قرار گرفت پسر خاله هایی که هنرستان درس خونده بودن
اومدیم خونه مامانم گفت عاطفه به من هیــــــچ ربطی نداره.هر کاری میخوای بکن.دیگه حق نداری جلوی کسی حرف از هنرستان بزنی.ولی یات باشه.اگه رفتی هنرستان دیگه هیچ کاری به کارت ندارم...........
فرو ریختم
اینجوری زدن تو سرم
ادمی بودم که اب میخوردم اطلاع میدادم
میرفتم برم تو حیاط و بیام میگفتم
اگه ذره ای نا رضایتی میدیدم شاید غرولند میکردم ولی اخر سر کاری که ازم میخواستن رو انجام میدادم
هیچ کاری ازم برنمی اومد جز سکوت
روز انتخاب رشته مامان و بابام رفتن باهم برام رشته ی ریاضی رو انتخاب کردن واومدن
باز هم سکوت
سکوت طولانی
رفتم مدرسه
اصلا درس نمیخوندم
وقتی میگم اصلا یعنی اصلااااااااااااااااا
مامانم قسمم میداد درس بخونم در ظاهر میگفتم باشه ولی در باطن کار خودمو انجام میدادم
درس تعطیل
افتادم دنبال کارای مضخرف
اول رمان
قبلا یکی دوتا رمان خونده بودم
ولی شروع کردم شدیدااااا رمان میخوندم
گاهی کتاب گاهی رو کامی گاهی رو گوشی گاهی هرسه تا با هم همزمان
اعصابه همه رو خرد کرده بودم
روزی شاید چهارصد صفحه میخوندم
بعدا شروع کردم در کنار رمان به چت کردن
با همه چت میکردم
دور وبرم پر از دوستای مجازی
تکلیف اقایون که مشخص بود
به جز یکیشون-اقای چلغوز- همهههههه دنبال دوستی و.....
دخترا هم که برا دو روز دوست بودن وبعدا از هم سراغی نمیگرفتیم
البته نه درمورد همه
الان دوتا دوست خیلی خوب هنوز از اون موقع دارم که واقعا دوسشون دارم البته کاملا مجازی
سال دوم که تموم شد مامانم گفت برو هنرستان خسته شدم از کارات برو هر کاری میخوای بکن
گفتم الان دیگه فایده نداره اونایی که رفتن هنرستان الان یه سال از من جلوترن م نمیتونم خودمو به اونا برسونم
نشست باهام حرف زدن ک تو درستو بخون بعدا درکنار درست برو سراغ هنر
بازم در ظاهر قبول میکردم ولی کار خودمو میکردم
ولی پیشنهاد خوبی بود
رفتم سوم دبیرستان در حالی که هنوز مشغول چت و رمان بود
اونم گذشت اصلا یادم نمیاد چی کار میکردم همه چیز برام همون رمان و شبکه های اجتماعی و لایک و باز نشر بود
تابستون شد
فهمیده بودم که از هنر های تو فاز قدیمی خوشم میاد
مینیاتور
تذهیب
میناکاری.....
تصمیم گرفتم برای تابستون برم کلاس گل و مرغ
مامانم هیچ نظری نداشت
یه استاد خیلی خیلی خیلی خوب پیدا کردم
مامانم قبول کرده بود
هنوز برای ثبت نام نرفته بودم
یه روز اومد خونه گفت امروز یه معلما ازم پرسید دخترت امسال چه کلاس هایی میخواد بره گفتم مینیاتور گفته امســــــــال؟چه وقت این کلاساس؟
فهمیدم نظر مامانمم همینه
باز سکوت کردم
خواهرم سال سوم راهنمایی بود
مامانم بهش پیشنهاد داد خواهرم بره سیاه قلم یاد بگیره
رفتن برا خریدن وسایل مورد نیاز توی فروشگاه صاحب اونجا یه کارت بهشون میده و تعریف فراوان از استاد طراحی تازه کار و ....
مامان و بابام تحقیق کردن خواهرم ثبت نام شد رفت کلاس.....
خواهرم هیچ وقت دنبال هنر نبود
من ...
سکوت
مامانم سال سوم هم که دیده بود درس نمیخونم باز پیشنهاد هنرستان رو داد
من اینبار شدیدا داغون تصمیم گرفتم نرم هنرستان وبااااز درس نخونم
وضععیت بدی داشتم
به پیشنهار اشنامون که روانشناسی میخوند تصمیم به نوشتن گرفتم
یه شخصیت ساختم به اسم سکوت
اشک ریختم و برای سکوت نوشتم
با حسرت زیاد به کارهای خواهرم نگاه میکرم
یه ادمه کاملا حسود بودم که برای خواهرم هم نمیتونستم ارزوی موفقیت داشته باشم
هنوز هم خوب نبودم
سبک میشدم از حرفهام ولی تقریبا بی فایده بود
داغون بودم
تابستون ور با یه نفر دوست شدم که از خودم کوچیک تر بود
باهم قرار شد درس بخونیم
با یه عالمه تلاش دکش کردم
قبل از اون هم اب یه نفر که دنیاش با دنیای من متفاوت بود دوست شدم
اوپس
دیوونه میشم وقتی به خریت هام فکر میکنم
البته هنوز اقای چلغوز بود و در استانه ی چهارساله شدن دوستی
واقعا بودنش خوب بود اینکه یه نفر بدون چشم داشت فقط حرفامو گوش کنه خوب بود
اون اشنامون زنگ زد به مامانم و پیشنهاد روانشناس رو به مامانم داد
روانشناس توی یه شهر دیگه
وقت گرفتیم
رفتیم
روانشناس تست گرفت
سوال پرسید
گفت افسردگی
گفت استرس
گفت عاطفه نری پشت سرت و نگاه نکنی ها
باز بیا
لازمه که بیای
گفت برو درس بخون
اینا رو بخون شیمی ریاضی فیزیک.....
گفتم باشه
رفتم که رفتم
خسته بودم
یکی باید جو خونه رو درست میکرد
یکی باید با مامانم حرف میزد
باید بهش میگفتن حالم خوب نیس
بهش میگفتن نقدر نگه بخون بخون....
واقعا خسته بودم
بی هیچ دلیلی گرردنو کمرم درد میکرد و موهام داشت میریخت....
کارم شده بود دکتر رفتن
اضافه وزن شدید
هنوز هم درس خوندن تعطیل
تا کنکور دادم
سه روز خوابم نمیبرد
یه هفته بعد هم هشت ساعت خواب
جذاب بود
خیلی خوشحال بودم
رفتم کلاسی که خواهرم میرفت
هر روز داشت بهم خوش میگذشت
انگار کنکور با خودش مشکلاتمو هم برد
:: برچسبها: کنکور , خریت , کلاس , نا امیدی , افسردگی , استرس , روتنشناس , خوشحالی , جذاب , خواب ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
برچسب:
نویسنده: بنیامین امینی